عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ي ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني ارزو يعني اميد
عشق يعني روشني يعني سپيد
یک روز حرفی در دلش مانده بود که می خواست به او بگوید ولی موقعیتش فراهم نمی شد، تا بالاخره اسمش را صدا زد و گفت: دوستت دارم.
طرف مقابلش از این حرف خیلی تعجب کرد؛ ارتباط آنها ظاهرا با هم خوب بود، تا یک بار همان طرف به او گفت دیگر نمی خواهم تو را ببینم، اما او واقعا دوستش داشت و از او خواهش کرد تنهایش نگذارد، او بعد از این همه اصرار قبول کرد که باز هم با او بماند.
روزها گذشت، چندین ماه گذشت، سالها گذشت، یک روز به او گفت عاشقت شدم.او خیلی بیشتر از دفعه قبل تعجب کرد، اما بعد از چند روز و شاید چند ماه و حتی بیشتر؛ شاید سالها، جمله عاشقت هستم پشت سر هم گفته می شد، دیگر برای او تکراری شده بود، در کل دوستت دارم تکراری شده بود.
روزی عاشق داستان ما، دید دیگر عاشق بودنش برای او اهمیتی ندارد، تصمیم گرفت برود و بیشتر از این عمر خودش و او را تلف نکند، اما با خودش می گفت من هنوز دوستش دارم، با اینکه او خیلی اذیتش کرده بود، اما گفت اگر یک روز بفهمم عاشق من است، اگر بفهمم واقعا از عمق وجود و قلبش من را دوست دارد، باز هم پیش او بر می گردم، یک ماه و شاید سالها گذشت و عشقی در او ندید. به قولی که به خودش داده بود عمل کرد و رفت…روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، سالها گذشت و دیگر هیچ موقع نیامد، کسی که دوستش داشت هیچ موقع عاشقش نشد و شاید نبود…

من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است
و قلب من كه از ضربان ايستاده است
مانيتور كنار جسد را نگاه كن
يك خط سبز از نوسان ايستاده است
چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ
در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است
من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف
چيزی شبيه روح و روان ايستاده است
شايد هنوز من بشود زندهگی كنم
روحم هنوز دلنگران ايستاده است
اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟
لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است
اصلا نيامدند ببينند مردهام
شوك الكتريكیشان ايستاده است
فرياد میزنم و به جايی نمیرسد
فريادهام توی دهان ايستاده است
اشك كسی به خاطر من در نيامده
جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است
شايد برای زل زدنام گريه میكند
چون چشمهام در هيجان ايستاده است
ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت
تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است
آقای روح! رسمی شد دادگاهتان
حالا نكير و منكرتان ايستاده است
آقای روح! وقت خداحافظي رسيد
دست جسد به جای تكان ايستاده است
مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود
راوی قلم به دست زمان ايستاده است:
يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود
يادش هميشه در دلمان ايستاده است
يك اتفاق ساده و معمولیست اين
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است




